|
اتاق سی ان جی شرح ما وقع کتاب حبیب محمدزاده شعر جنگ
اواخر آبان ماه سال ۱۳۸۶ شب تولد امام رضا (علیه السلام) باران شدیدی می آمد که (به خدا از این موضوع قصد خاصی نداشتم و اتفاقی بود) کتاب " اتاق سی ان جی شرح ماوقع" در صد و پنجاه صفحه تحویل ناشر (انتشارات آفرینش/تاسيس۱۳۵۰و تلفنهای: ۷۷۶۵۲۷۳۹ - ۷۷۶۵۲۷۳۸ - ۷۷۶۵۲۷۳۷- ۷۷۵۳۸۵۳۱) شد و بعد از حدود یکسال (دي ماه ۱۳۸۷) بالاخره با صدور مجوز ارشاد مراحل سرمایه گذاری و چاپ و توزیع در صد صفحه (حذفیات بسیار) انجام گردید. تعدادی از کارهای حذف شده در ذیل حضورتان تقدیم می شود.
+
|
خوشبختي جزيره ي كوچكي ست كه هر شب زير آب مي رفت. آن روز خوشبختي خشك شده بود. آن روز كه جنگ شروع شد. تانكها بدون گلوله شليك كردند و ماشينها با سلام و صلوات (بدون بنزين) روشن شدند. معجزه كرديم تا خدا با ما باشد. خدا تا آخر جنگ با ما بود و كمكهاي مردمي همچنان مي رسيد. طوري به ما نزديك شده بود كه خودش هم در جنگ شركت مي كرد. ما از كشتن نمي ترسيديم. حتي من يكبار فكر كردم مثل خدا كشته هم نمي شوم.
سرخپوست ماده با برگهايي كه عورتش را مي پوشاند در يكي از رگهام لخته شده است . ای وقايع هولناک! از ما دور شوید . بايد از گوشت انسان بخوريم تا شبيه انسان باشيم . ما هر دو گرفتار چند بيماري بوديم . بايد به ما از انسانهاي بيمار خورانده باشند . چگونه ممكن است کسی براي بقاي نسل خود ، حاضر به چنين كاري باشد ؟ انسان با قبرش برود آن دنيا و روابط جنسي را برايش غير مهم جلوه دهند و هر چقدر به آن مبادرت كند ، مرده زا باشد . اینجا حیوانات هم به وفور یافت می شوند و انسان می تواند از گوشت سایر حیوانات بخورد . من عده یی را مي بينم كه گراز هستند . شغال هستند . زنبور عسل هستند .
آهاي تمام دخترهاي معصوم ! پس چرا بادها موافق نيستند ؟ خونهاي بي صدا از رودخانههاي نامعلوم مي گذرند . مثلن بديهي بود . بچه هاي گردان حبيب . عطسه هاي ميرزا كوچك خان . نه ، موهاي من انقدر هم فر نيست . ولي دستهام يكبار مصرفند . چقدر مي خواهم بزنم توي گوش سلمان رشدي ! بگويند اشتباه كردي و به جاش بايد صد دور ، ميدان صبحگاه دوكوهه را كلاغ پر بروي . بروم شايد بالهام درآمد . باد با قطار فرق دارد وقتي باد نيايد .
يك جفت گوشواره نشسته بود روبروي من. داشتم باهاش حرف مي زدم. معلوم بود با سر جواب مي داد كه هي تكان مي خورد. زبان كه نداشت بيچاره. چه خبر گوشواره؟ حالا از اين تكانها مگر مي شد فهميد حالش خوب است يا نه؟ نگرانش بودم. رنگ پيراهنش خاكستريِ خوني بود. البته سفيد، طيفي از رنگهاست. هميشه سفيد را دوست داشت. هنوز هم مشخص نيست رنگها واقعي باشند. ترجيح مي دهم پيراهنش را درآورده باشد. بغلم مي كني گوشواره؟ فكر كنم دارد از ترس مي لرزد. من هم از ترس مي لرزم. پيشتر هم رقصيده بوديم با هم. يعني بغلش كنم چيزي هست؟ فعلن كه سلاحهاي ميكروبي و هسته اي ممنوع هستند، بوي گوشت سوخته مي آيد.
خدا نشسته با عصاي موسي. موسي كه مرد عصا را پس داد. خدا نشسته با زبور داود. داود كه مرد. خدا قرآن را. خدا دارد در شيرخوارگي حرف مي زند و مرده ها را در دنياي خودش زنده مي كند. من مثل چوپان دروغ مي گويم.
حال من خوب نيست. حال من مثل شعرهايم خيلي وقت است كه خوب نيست. كسي نفهميد. بايد از قوم لوط هم بدبخت تر باشم كه هنوز شعر مي نويسم. كه هنوز حالم خوب نيست. كه هنوز با ياران و حيوانات نوح، سوار مترو مي شوم و زير چرخهايش له نشدم. به تنهايي جان دادم و نشد. خواستم كمك كني، پناه آوردم، دورم انداختي؛ نشد. برگشتي فقط توانستي كاري كني كه آرزوي مرگ كنم. من به همين سادگي رنده ام. مثل فلان پير دختري كه در فلان دهات زنده است. چقدر حبیب محمدزاده را دوست دارم كه با من ناصرخسرو مي آيد و برايم سيانور اسراييلي مي خرد. كه اصلن نمي پرسد چرا. چقدر كساني را كه سوال نمي كنند دوست دارم. من از سوال و جواب قبر مي ترسم. هيچ كس از زندگي خصوصي ام خبر ندارد. به هيچ كس مربوط نيست من براي چي بدبختم. بدبختي شما هم به من ربطي ندارد. همه مثل هم بدبختيد. و هي بدبختي هم را تكرار مي كنيد. لعنت به ويرجينيا وولف، به كافكا، به هدايت، به پسر همسايه مان كه همه مثل هم بدبختند. ديشب سرم را كوبيدم به ديوار، به كركره ي مغازه، به كيوسك تلفن. من به يك بستري طولاني مدت نياز دارم. به قبرستاني كه لباس پوشيده ي حور نباشد. كه درِ بسته ي مائده نباشد. كه سرپناه نباشد. و عذاب قوم محمد نباشد.
|
![]() |